نوشته شده توسط : moshtaghanekarbala

روزی كه به كوچه خصم راهم بگرفت

ابر سیهی  چهره ی ماهم بگرفت

مادر همه وجودش و بچه اش،مردیكه لندهور  اُمده داره جسارت می كنه،زهرا به فكر خودش نیست،

بادست به دنبال حسن می گشتم

پسرم بیا،این خیلی وحشیه،پسرم این كوچیك و بزرگ سرش نمی شه،زن و مرد نمی فهمه،پسرم بیا

شما نمی فهمید ضربه ی سیلی یعنی چی،در روایت داره، و سحطت علی وجهها،سیلی یعنی جوری كه نهایتش قرمز بشه صورت،سحط یعنی یه نوع ضربه ای كه جای سالم تو صورت نمی ذاره،عمار و یاسر در زمان خلافت دومی بنا به دلایلی باهاش برخورد شد،همچین زدند تو صورت این پیرمرد،خورد زمین،گریه كنان اُمد خونه ی امیرالمؤمنین علیه السلام،گفت:عمار چرا گریه می كنی،مردی كتكت زدند،گفت:نه ناراحت این نیستم،علی،به حق رسول الله صلوات الله علیه سوگند،حالا فهمیدم با فاطمه ات چكار كرد.

این كه حضرت زهرا سلام الله علیها مُعصبت الراس بود،دستمالی به سر می بست،مرحوم قزوینی میگه: معصبت الراس،یعنی یه نوع دستمالی كه گوشه ی صورت رو بپوشونه،جای ورم كرده، و سحطت علی وجهها،صورتش و له و لورده كردند،كه فرمود چشمم دیگه جای دیگه ای رو نمی بینه


 



:: بازدید از این مطلب : 866
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 01 اردیبهشت 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : moshtaghanekarbala

از تو آسمون چشات یه ستاره اُفتاده

بمیره زینب نفسات به شماره اُفتاده

ز ضربه ی دست عدو گوشواره اُفتاده

بمیرم برا نفس نفس زدن تو

بمیرم برا زخمای روی تن تو

بمیرم پر خون شده پیروهن تو

زهرا تنها با یك لشكر واویلا

مانده بین دیوار و در واویلا

اثر نهاده به بینایی ام چنان سیلی

علی مقابل ام ایستاده تار می بینم

دری كه سوخت در آتش زجای می اُفتد

دگر نیاز ندارد لگد برآن در زد

زهرا تنها با یك لشكر واویلا

مانده بین دیوار و در واویلا

از تو آسمون چشات یه ستاره اُفتاده

بمیره زینب نفسات به شماره اُفتاده

ز ضربه ی دست عدو گوشواره اُفتاده

بمیرم برا نفس نفس زدن تو

بمیرم برا زخمای روی تن تو

بمیرم پر خون شده پیروهن تو

كوچه، هیزم، آتش، مادر، واویلا

مانده بین دیوار و در واویلا

مگه یادم می ره من موندم و یه گل پر پر

مگه یادم می ره خونابه ی بال كبوتر

مگه یادم می ره زخم روی بازوی مادر

زهرا تنها با یك لشكر واویلا

مانده بین دیوار و در واویلا

شكسته از ضرب غلاف بازوان تو مادر

چه گویم از آتش و از گیسوان تو مادر

چه گویم از ضرب در و استخوان تو مادر

الهی بمیرم برا زخمای پهلوت

نبینم جای دست عدو روی اَبروت

نبینم باباجون داره می سازه تابوت

مگه یادم می ره من بودم  كوچه ی غم ها

مگه یادم می ره دست كسی كه می ره بالا

مگه یادم می ره روی زمین چادر زهرا

زهرا تنها با یك لشكر واویلا

مانده بین دیوار و در واویلا



:: بازدید از این مطلب : 1023
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 01 اردیبهشت 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : moshtaghanekarbala

مادر مادر از عالمی تو سری

شكسته بال و پری

قرار قلب حیدر،فقط تو هستی مادر

علی اسیر غصه، تو در میان بستر

امان زشهر مدینه،كه غم نشانده به سینه

امان زغربت بابا،امان زضربه ی كینه

مادر مادر از عالمی تو سری

شكسته بال و پری

امان زدست بسته،امان زقلب شكسته

امان زتنگی كوچه،امان زبازوی خسته

بیادر دوباره مادر ،بزن به مویم شانه

بیا بگردم دورت،تو شمع و من پروانه

مادر مادر از عالمی تو سری

شكسته بال و پری

تو را به جان بابا،به سوز و آه شبانه

مرو مرو ای مادر،بمان صفای خانه

بدون تو میمیرم، بمان كنارم مادر

ببین كه خانه بی تو،شده مزارم مادر

پرستوی خونین بال، مثال حالت مادر

روایت حال تو ،شبیه یاس پرپر

مادر مادر از عالمی تو سری

شكسته بال و پری

بدون تو یا زهرا، علی غریب و تنهااست

كه غصه و غم هایش،زهرنگاهش پیدااست

نماز شب می خواندی،ولی نشسته بودی

زدی به خانه جارو ،ولی چه خسته بودی

قوت دست حیدر،سوره ی زخمی كوثر

زغصه ها كم سو شد، چراغ عمرت مادر

مدال عشق حیدر،تویی تمام هستی

یا فاطمه یازهرا، ذكر مدامم هستی

وای مادرم وای مادرم

تو رفتی و اشك من، روان شده بعد از تو

ببین  بهار خانه ،خزان شده بعد از تو

زداغ هجران تو ،علی ندارم آرام

شبانه گردد زائر، به قبر مخفی بی نام

مادر مادر از عالمی تو سری

شكسته بال و پری

به اذن الله

حسین حسین حسین


 



:: بازدید از این مطلب : 2968
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 01 اردیبهشت 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : moshtaghanekarbala

تو آه می كشی و

گفت:هرنفسی كه بی بی می كشید ،از دهنش خون جاری می شد،

تو آه می كشی و  خون چكد ز پیروهنت

تو راه می روی و سرخ می شود حسنت

تو نان نمی پزی و سفره ی شبم خالی است

نه آب می خوری و آب می شود بدنت

بیت بعدی باید حقش ادابشه،امام زمان(عج)،بچه سیدا،منو ببخشید،علی می گه،گفت: فاطمه

بگیر پرده ،ببینم چه آمده به سرت

بلندتر شده این روزها نفس زدنت

مادر مادر

چگونه در به رُخم باز كرده ای تنها

كه غرق خون شده پا در مسیر آمدنت

تو گریه می كنی و من به سینه می كوبم

برای زخم دو چشمت ،برای زخم تنت

تیرخلاصی رو بزنم،بچه سیدا،امام زمان(عج)

 زگیسوان پریشان زینبم پیداست

كه مانده نقش غلافی به دست شانه زنت

مادرمادر،جوان نَ نَ،

بس سوخته باغ ما دگر سر نزنید

این خانه ی آتش زده را در نزنید

از ما كه گذشت مادری را دیگر

در خانه به پیش چشم دختر نزنید

مادر مادر،خدا مادراتونو براتون نگه داره،مگه شما داغ مادر دیدید این جوری گریه می كنید،دیدید یه خونه ای كه،اون خونه مادر از دست داده باشن،یا زهرا،قربون این آتیش  محبتی برم كه امام حسین علیه السلام به شما عنایت كردند،از درون می سوزی،آتیشش می بره كربلا،دیدید خونه ای كه مادر از دست داده،اگر اون خونه دختر و پسر داشته باشه،تا وارد خون بشه،جای خالی مادرش و ببینه،اون پسر كم میاره، از خونه می زنه بیرون،یه وقت ابی عبدالله وارد خونه شد،دید خانم زینب چادر مادرشو سر كرده، داره نماز می خونه،جای خالی مادرشو كه دید،كم آورد از خونه زد بیرون،اُمد تو شهر مدینه،اُمد تو كوچه های مدینه صدا زد،ای مردم نامرد مدینه راحت شدید حالا مادرمو كشتید،بذار معرفی كنم كیم،

حسینم این همه بر سینه آذرم نزنید

نمك به زخم دل، درد پرورم نزنید

در این مدینه همین جا سر مرا ببرید

اما غلاف تیغ به بازوی مادرم نزنید

حالا كه همچین حالی داری بذار برات بگم تو هم آتیش بگیری،یازهرا

یه وقت یه عده اراذل ریسمان به گردن علی انداختند،غیرتی ها كجا نشستند،باید ناله بزنی ،امام زمان میون شما داره گریه می كنه،علی رو دارن می كشن،میون این مردم مدینه كه وایستاده بودن تماشا می كردند،یه مرد یهودی بر علی و زهرا گریه كرد،ای وای ای وای،گفت: نه اون علی كه من می شناسم،این علی نیست، آخه اون علی در خیبرو از جا كند،من باورم نمیشه،ریسمان به گردنش انداختند،جلو خانمش دارن می زنن،یا زهرا،حقشو ادا می كنی بگم،ای وای ای وای،همین طوری كه دارن مولا رو می كشن،غیرتی ها،آخه مولا غیرت الله،یه وقت خانم خودشو كشوند رو زمین،كجا می بری علی مو ،صبر كن، مولا صبر كرد،سرشو پایین گرفت،نگاه نكرد فاطمه شو،یا زهرا،گفت:مولا جان سرتو بالا بگیر،نذار اهل مدینه به ما بخندند،مولای یا مولای،سرت رو بالا بگیر تو مرد خونه منی،تو مرد عالمی،گفت:فاطمه،غیرتم اجازه نمی ده،نمی تونم سرم رو بالا بگیرم،گفت:علی این دفعه رو به خاطر دل زهرا سرت رو بالا بگیر،یه بار دیگه ببینمت،آقا جیگرش آتیش گرفت،تا سرش رو گرفت بالا دید سینه و صورت زهرا خونیه،گفت:فاطمه جای پنجه ی كیه رو صورتت،در خونه ی فاطمه رو آتیش زدند،شعله اش كشید كربلا،یه وقت خیمه های حسین رو آتیش زدند،اموالشو به غارت بردند،یه وقت زینب اُمد، گفت حسین،حسین،مادرم وصیت كرده،زیر گلوتو ببوسم،حسین حسین،ای جا تو مدینه مادرو زدند،ریسمان  به گردن علی انداختند،بی حرمتی كردند،كربلا،خود آقایی كه صاحب حرمت بود،جلوی زن و بچه اش حرمت شو ریختند،اسباشونو نعل تازه زدند بر بدن حسین تازوندند،نیزه دارا اُمدند،یكی با شمشیر می زد،یكی با نیزه می زد،اونایی كه حربه نداشتند،دامناشونو پر سنگ كردند، به بدن حسین،

ای تشنه لب تو طاقت خنجر نداشتی

گویا غریب بودی و مادر نداشتی

هركی می خواد یه شب جمعه ای كربلا بره،این دستاتو بیار بالا،نشون بده ،بگو آقاجان این پیراهن مشكی آبرومه،آبروم نره،شب جمعه است شب زیارتی حسینه، دوست داری بین الحرمین باشی،جوری صدا بزن حسین رو كه صدات برسه بین الحرمین،تا گفتی حسین،آقا بگه جانم حسین،از سویدای دل صدا بزن حسین.



:: بازدید از این مطلب : 908
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 01 اردیبهشت 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : moshtaghanekarbala

امروز امیرالمؤمنین علیه السلام با دل خوش رفت سمت مسجد،شاید فاطمه سلام الله علیها از خدا همین و می خواست،قدری حالش بهتر باشه،علی خیالش راحت بشه بره مسجد،نباشه جون دادن فاطمه سلام الله علیها رو ببینه،همچین كه علی رفت،بچه ها رم به بهانه ای از خونه بیرون كرد،خودش مونده و اسماء ،فرمود: توی این حجره می خوابم،ساعتی از حجره بیرون برو،اگر بعد از ساعتی اُمدی،دیدی این پارچه رو ،رو صورتم كشیدم،صدام زدی و جواب نشنیدی،بدون مهمون بابام شدم،این خادمه ی حضرت صدیقه طاهره سلام الله علیها،یار باوفای زهرا ،دل تو دلش نیست،تو حیاط خون هی دست رو دست می زنه،خدا نكنه امروز روز آخر عمر فاطمه سلام الله علیها باشه،اما دستوره باید اطاعت كنه،اُمد بیرون،بعد از ساعتی اُمد وارد حجره شد،دید یه ملحفه ی سفید،روی فاطمه سلام الله علیهااست،بادست رو سرش زد،اُمد آروم ملحفه رو كنار زد،خانومم،دید هیچ صدایی نمی آد،ای دختر پیغمبر،یا اُم الحسنین،جوابی نمی ده،صدای شیون اسماء بلند شد،اُمد داخل حیاط،یه وقت دید آقا زاده ها وارد خونه شدند،حسن و حسین ،اسماء مادرمون كجاست؟وارد حجره شدند،دیدن مادر رو به قبله خوابیده،ابی عبدالله سئوال كرد،فرمود:اسماء هیچ موقعی این وقت روز،مادر ما نمی خوابید،چی شده؟عرضه داشت، آقا زاده ها ،مادرتون خواب نیست،مادرتون از دنیا رفته،دیدن بچه ها دویدن خودشونو،رو بدن مادر انداختند،امام حسن علیه السلام رو سینه مادر اُفتاده،آی جوونا،حسینیا،ارباب بی كفن شما،یاد داده مادر داری رو،دیدن حسین علیه السلام راه شو كج كرد،اُمد پایین پای مادر،صورت كف پای مادر،گذاشت،هی صدا می زنه،مادر من حسینم،اگه جوابم و ندی دلم آب می شه،جوابش و می دونی كی داد، اون لحظه ای كه اون نانجیب رو سینه پسر نشسته بود،اینقدر ناله فاطمه سلام الله علیها رسا و شنیدنی بود حتی دشمن شنید،گفت:دیدم بدنش داره می لرزه،آه،امروز اگه این روضه خونده بشه،بله كه جا داره،مادر عاشوراست،امروز روز شهادت حضرت زهراست،گفتم:نانجیب چرا بدنت داره می لرزه؟گفت :هلال گوشه ی گودال زنی نبود،همچین كه خنجرو  رو گردن گذاشتم،دیدم صدای یه خانمی می آد،هی می گه:غریب مادر حسین،حسین،حسین، مادر دلنگرانه،امروز با اون مادر،با مادر دلنگرانت زمزمه كن،ای تشنه لب، سفارشی به امیرالمؤمنی فرمود:علی جان حواست به همه بچه ها باشه،اما حسین،حسین،نیمه شبها از خواب پا می شه،بچه ام تشنه است،هر شب یه ظرف آب بالا سرش می ذاشتم،از امشب دیگه كار زینب سلام الله علیها شروع می شه،ای تشنه لب ،حسین. عشق زینب،حسین،ای بی كفن حسین،بی پیروهن حسین،



:: بازدید از این مطلب : 764
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 01 اردیبهشت 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : moshtaghanekarbala

آخرش دلم كباب شد

روسرم فلك خراب شد

فاطمه رفتی و حیدر

شده حیرون ،شده حیرون

پاشو دلبرت رسیده

كی به روت پارچه كشیده

پاشو چشمام شده زهرا

پر بارون، پر بارون

انگاری یه عمری خوابی

به علی بده جوابی

باوفا،حالا چرا

می خوای علی رو جا بذاری

بی كسم ،دلت می آد

 بری منو تنها بذاری

چه بلایی سرم اُمد

بچه های قد و نیم قد

همه بغض كرده نشستند

دور بستر ،دور بستر

هستیه رفته به بادم

بی تو دشمن شاد شادم

پاشو باز اشكامو پاك كن

جون حیدر، جون حیدر

منو از ریشه سوزوندی

جونم و رو لب رسوندی

پاشو باز، ای دل نواز

كارای خونه رو بگردون

آشنا ،محض خدا

دوباره دستاس و بچرخون

فاطمه یا فاطمه یا فاطمه



:: بازدید از این مطلب : 2140
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 01 اردیبهشت 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : moshtaghanekarbala

علی نشسته كنار بستر،قربونش برم آقامُ ،خدا هیچ مردی رو به روز علی نندازه،بخدا من دو بیتی های پیوسته رو برات می خونم هر چی جلوتر می ریم ناله ات بیشتر می شه،

همین كه بهتری الحمدالله

جدا از بستری الحمدالله

همین كه در زدم دیدم دوباره

تو در پشت دری الحمدالله

این یكی دو روز آخر خودش در و باز كرد،گفت:بذار این عقده تو دل آقام نمونه،من و پشت در ببینه،جان حضرت زهرا بخیل نباشی ناله تو رها كن،

همین كه بهتری الحمدالله

جدا از بستری الحمدالله

همین كه در زدم دیدم دوباره

تو در پشت دری الحمدالله

انگار دنیارو بهم دادن

شنیدم یادی از دُردانه كردی

فاطمه من مسجد بودم اما مثل اینكه خبرایی تو خونه بوده،چه خبر؟پیداست!

شنیدم یادی از دُردانه كردی

و موی دخترت را شانه كردی

نگفتم استراحت كن عزیزم

شنیدم كارهای خانه كردی

كی گفت پاشی خونه رو جارو بزنی،الله اكبر،كنایه فهما

تو دیگر با حجابت خو گرفتی

حرفای شب شهادتی نیست،ها،حرفای دم بستر علی ه،

به چندین علت از من رو گرفتی

گمان كردی ندیم زیر چادر

چگونه دست بر پهلو گرفتی

صورت تو نشونم نمی دی،بازوت و نشونم نمی دی،سینه تو نشونم نمی دی،نمی تونی قد خم تو از علی پنهان كنی،

جواب حرف هایم شد همین نه

دیدی آدم كلی حرف می زنه،آخرش می گه همین

غریبه بودم اما این چنین نه

خیلی این عاطفیه

جواب حرف هایم شد همین نه

غریبه بودم اما این چنین نه

ببینم قصد رفتن كه نداری

نرو ،جان امیرالمؤمنین نه

فایده نداره،آروم نمی تونم بخونم،شب جمعه است،همین و بشنو یا علی

یه جوری گریه كن ، انگار امشب شب شهادته

شنیدم بسترت را جمع كردی

وبا سختی پرت را جمع كردی

شنیدم آب دادی به حسینت

حواس دخترت را جمع كردی

روضه بخونم برات،كانون توجه،تو خونه ی زهرا،زینبه،راه می رن تو خونه،همه نگاه به زینب می كنن،آخه پرستار زینبه،یه حرفی بزنم،بخدا شب جمعه ای یه،از درون دارم می سوزم،یه حرفی برات بزنم،نمی دونم چقدر می تونم این حرف و باز كنم،چقدر از من پذیرایی می كنی،با ناله ات،قربون این زینب برم،كه از چهار ساله گی پرستار شد،بگم،اما بمیرم براش،پرستار هركی شد باالاخره رفت،از هر كی پرستاری كرد،داغش به دلش موند،فقط امام سجاد زنده موند،اما هركی رو زینب پرستاری كرد،تنهاش گذاشت،از هر پرستاری یه خاطره تلخ تو ذهن زینب مونده،من یكی یكی جلو می رم،صبركن،بهت می گم،اون وقت،سه چهار ساله با مادر پرستاری رو یاد گرفت،می دونی پرستاری رو كی یاد گرفت،وقتی پیغمبر تو بستر اُفتاد،می دید مادرش هی دور باباش می چرخه،پرستاری می كنه،اما از این پرستاری یه خاطره تلخ تو ذهنش موند،یادش موند،تو اوج مصیبت پیغمبر،مادرش یه لبخند زد،بعدها فهمید این لبخند یه سرّی داشت،بعداًفهمید پیغمبر به بی بی این جوری وعده داد بود،دخترم گریه نكن،فراق بین منو تو خیلی طول نمی كشه،بعد از نود و پنج روز فهمید این خنده چی بوده،یه بار از مادر پرستاری كرد،از هرپرستاری من یه خاطره بگم،دلشو داری؟،شب جمعه است،چه خاطره ای بگم،دخترم بیا بشین باهات حرف دارم،عجب پرستاریه،دخترم این بقچه رو باز كن،این كفن اول مال منه،می دی بابات علی منو كفن كنه،ببین چه خاطره هایی،یه دونش آدم و می كشه،كفن دوم  مال بابات علی ه،می دی داداش حسنت بابا تو كفن كنه،كفن سوم،مال داداشت مجتبی است،باید بدی حسین،یه دفعه دید این بقچه داره جمع می شه،یه پیراهن و رو دست گرفته،آخ كربلا،شب جمعه است،كربلا، اینم یه خاطره، از یه پرستاریه دیگه برات خاطره بگم،مادره شم رفت،چند سال طول كشید از باباش پرستاری كرد،یه خاطره ام از بابا بگم،اون شب همه جمع بودن،صدا زد بچه های زهرا بمونن،بقیه برن،زینب یه طرف،اُم كلثوم یه طرف،حسین یه طرف امام حسن یه طرف،زینب یادش نمی ره،داداش عباس اُمد بره از اتاق بیرون،بابا صداش زد،بابا تو بمون پسرم،صدا زد بابا من كه بچه ی زهرا نیستم،بذار برم،خجالتم نده،زینب این خاطره رو یادش می ره مگه،خودش با چشم خودش دید،دست حسین و تو دست عباس گذاشت بابا،یه روزی می آد،حسینم و كربلا تنها می ذارن، حسین.. من نمی دونم هر خاطره ای رو برا زینب ورق می زنی،یه سرش كربلا و حسین ه،باباشم رفت، حالا شده پرستار برادراش، داداش بزرگتر هم رفت،با جگر پاره رفت،با بدن سوراخ سوراخ شده رفت،اما خدا رو شكر تو این یكی زینب خیلی ندید چه جوری رفت،اما همه اینها كنار،من می خوام یه پرستاری رو امشب بگم،خیلی ها رو كنار گذاشتم، روضه ،روضه آماری،به اصطلاح روضه خونها،یعنی می تونی آمار بدی ،دونه دونه جاهایی كه زینب پرستاری كرده،تنهایی وایستاده،اما من همه رو حذف می كنم،یه پرستاری دیگه ام كرد،اونم آخرش رفت،اما این یكی ، یه جور دیگه دل زینب وآتیش زد،اگه مادرش و پرستاری كرد،باباش بود،داداشاش بودن،اگه باباشو پرستاری كرد،دو تا داداشاش بودن،اگه گفتی كجا بریم،یه جایی كه بی برو برگرد،جواب بدن،اگه داداشاش و پرستاری كرد،هر كدوم به یه نوعی زینب و آروم كردن،اما از خرابه ی شام،برای دختر سه ساله سنگ تموم گذاشت،چرا؟هر جایی رقیه رو زدن ،خودشو انداخت رو این دختر،آی،آخه تو امانت حسینمی،شب آخرچیكار كرد،وای وای بگم كجا پرستاری كرد،بگم كجا،اون جایی كه دید دارن با چوب خیزران می زنن،هی جلو چشای رقیه رو گرفت،این بچه چیزی نبینه،اما وقتی سر بریده رو بغل كرد،اما این لبا چرا پاره است،حسین....

خرابه با تو بهتر از جنان است

دل پیرم به شوق تو جوان است

اگر خونی شده لب های خشكت

گمانم جای چوب خیزران است

حالا دستاتو بیار بالا سفره دار امشب حسین و زینب اند،شب توبه است،شب آمرزش گناهانه،كی بهتر از زهرا،كدوم سفره بهتر از سفره عزای بی بی،چه اسمی بهتر از نام حسین،دست تو بیار بالا،به زهرا و بچه های زهرا،به حسین زهرا،الهی العفو



:: بازدید از این مطلب : 787
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 01 اردیبهشت 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : moshtaghanekarbala

سلام.مراسم امشب هیئت مشتاقان کربلا

ساعت 9:45

حسینیه قرآن وعترت

مجلس زنانه نیزبرقراراست



:: بازدید از این مطلب : 885
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : یکشنبه 27 فروردین 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : moshtaghanekarbala
سخنان زیبای امام خامنه ای خطاب به مداحان

مداحان برای گریاندن مستمعین نبایدازهرسخنی استفاده كنند.

در ادامه مطلب بخوانید.


 



:: بازدید از این مطلب : 747
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : شنبه 26 فروردین 1391 | نظرات (1)
نوشته شده توسط : moshtaghanekarbala



:: بازدید از این مطلب : 831
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهارشنبه 23 فروردین 1391 | نظرات (0)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران