نوشته شده توسط : moshtaghanekarbala

توی خواب داشت گریه می کرد، بلند وبا هق هق. حرف هم می زد. رفتم بالای سرش.

کم کم فهمیدم دارد با حضرت صدیقه سلام الله علیها راز ونیاز می کند.

اسم دوست های شهیدش را می بُرد. به سینه می زد و با ناله می گفت:

«اونا همه رفتند مادرجان! پس کی نوبت من می شه؟»

سر وصداش هر لحظه بیشتر می شد. ترسیدم در وهمسایه را هم بیدار کند.

چند بار اسمش را بلند گفتم تا از خواب پرید. صورتش خیس اشک بود.

چند لحظه ای طول کشید تا به خودش آمد. گفت: «چرا بیدارم کردی؟»

گفتم: «شما آن قدر بلند گریه می کردی وحرف می زدی که صدات تا چند تا

خونه اون ور تر هم می رفت.» مثل کسی که گنج بزرگی را از دست داده باشد،

 با ناله گفت: « من داشتم با خود بی بی درد دل می کردم؛ آخه چرا بیدارم کردی؟»

 

«ساکنان ملک اعظم2/ص85 به نقل از همسر شهید برونسی»




:: بازدید از این مطلب : 605
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : یکشنبه 20 اسفند 1391 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

حساب کاربری ندارید؟